![]()
بعد از اعلان جنگ «مولانا» لباس رزم پوشیدیم !
شیخ البلکی ... « مولانای علم به دست ذکر پرست .... »
اصولا در بدترین حالات روحی از عنایات شیخ عزیز غافل نمی مانیم ...پس شیخ عزیز در دست گرفتن طومار ذیل تامل عمیق تری مبذول دارند !
اساسا ً طبق نظریه فلاسفه : جنگ زمانی حادث می شود که توزیع ثروت عادلانه نباشد ! … حالا نمی دانم در این دایره مجازی چه ثروتی را تقسیم میکردند که « شیخ البلکی » با خدم و هشم خویش عزم جنگ ساز کزده اند و با دف و دایره بر این خانه مجازی ما عزم تاخت کردند و به در و دیوار کوبیدند … از همین رو ما نیز غم تنهایی و درد دل خویش به کناری نهاده در پی «اعلان جنگ» ایشان ، ذکر چند موضوع را لازم به ذکر میدانم !
۱) «اگر قسمت های دردناک بدن «سزار ویلهلم» را ماساژ «کایرو پرکتیس» داده بودند ، جنگ جهانی هرگز اتفاق نمی افتاد »
«چارلز بی لانتین» رئیس دانشکده «کایرو پرکتیس سن آنتونیو»
شیخ در شرحه شرحه ساختن دل شیدای عشاق خویش دچار تشدید تشریح شدند و با به دست گرفتن شیپور جنگ علیه بینوایان بر شعف شیفتگان عرش ، شور و تشویش توام بخشیدند ! ... از اینکه شیخ ذکر ما از دهان انداخته و شیپور جنگ بر لب گرفته اند ملالی نیست ... از اینکه شیخ در بزم مجازی (وبلاگ) این حقیر عزم رزم ساز کرده اند ملالی نیست ... از این که ساز بزم شیخ با ساز رزم عوض شده ملالی نیست ... از این که شیخ با این روده درازی های مبسوط خویش ، از هضم واقعیت عاجزند (نیز) ملالی نیست ، چرا که شیخ قوی گنبد دیر زمانی در برمنار ما ذکر کفار بر لب میراندند و ما نیک میدانستیم که کنایه شیخ بر ذکر ما استوار است و در غایت شیخ فقط یک جنگ «اسمی» را «رسمی» کرده اند و تا زمانی که بر فراز منار ما ناایستند و شیپور فتح ندمند ، دمی آرام نمی گیرند ! ... لیک تا آن روز ، هر روز بیش از دیروز بر اضطراب روز افزون ما ، دردی مضاعف می افزایند و آن اینکه «شیخ البلکی» در آموزش هنرهای رزمی (به قدر نیاز) آبدیده نیستند و موجبات آزار گنبد خویش را فراهم می آورند !
از همین روست که این حقیر در اقدامی جوانمردانه و نیکو علم عظیم خویش زمین نهاده ، در بازسازی قسمت خلفی لشکر شیخ (که عمده نفوذها از آن نقطه صورت میگیرد !) همت می نهیم تا به گنبدهای ناوزیده متحدان ایشان مدد رسانیم !
دریغا که درویش (شیخ البلکی مولانای بزرگوار) ذکر دشمن دانایی چون ما را دریابند و کرامات ما را در دل بزرگ خویش محفوظ دارند ! ... و کاش صحنه جنگ خود با ما را به دریاها نمی کشیدند !
۲) شما خوب جنگیدید و تا شروع جنگ کارتان ای ... بد نبود !
«بروس بابیت» وزیر محیط زیست آمریکا ، بعد از پایان جنگ ویتنام ، خطاب به فرماندهان آمریکایی !
از آنجایی که کارآموز هنرهای رزمی و بزمی شیخ البلکی عزیز یک «مرغابی» بی تربیت بوده و دست بر قضا این مرغابی در آموزش هنرهای رزمی ، خارج از نزاکت عمل کرده و شیخ تحت تعالیم مرغابی مذکور با «تف کردن» به صف مهاجمین می تازند ... لیک نمی دانند که «تف»مرغابی از سر مهر است و «تف» شیخ از روی کین !
۳) « ارتش ما امروز بدون اینکه حتی یک وجب از خاکمان را از دست بدهد ، به پیشروی ادامه داد !»
از اطلاعیه وزارت جنگ بریتانیا در جنگ جهانی دوم
درس اول : شیخ قدرت خویش در گنبد خویش محفوظ کنند و با تمام یاران به صف شوند و لم ما به دست گیرند و چشم در چشم دشمن به پیروزی فکر کنند و به غنایمی که در انتظارشان است ، و همانا آگاه باشند که در صورت شکست (و به تعبیری لت و پار شدن !) بهشت و غلمان و غلامان بیشماری برای زیارت ایشان لحظه شماری میکنند !
درس دوم : شیخ و متحدان عزیز به صف باشند و (تحت هیچ حالتی) صف را به هم نزنند ! (حتی اگر نان تمام شود !) و در این کار همت گمارند ، زیرا که اگر در صف یاران ایشان رخنه ای حادث شود ، ارابه ایی از سپاه شیخ الحمید بر آن فراخ می شود !
درس سوم : در رویارویی با سپاه « شیخ الحمید » اگر شیخ در موازنه قدرت دچار لغزش شدند و خود را در آستانه شکست دیدند ، (در اسرع وقت) به دشمن پشت کنند و به خدا توکل کنند !
درس چهارم : مطلوب است که شیخ و متحدان مقرب ایشان (بر وزن «یوگی» و دوستان !) پشت سنگر به صورت «دمر» دراز بکشند و چون کلاهخود دشمن را رویت کردند ، با «تف» کلاهک مذکور را مورد هدف قرار دهند و مورد اصابت تف های مرد افکن خویش کنند ! ... در این حماسه بهتر است که شیخ البلکی و متحدان ایشان در یک صف پشت سنگر دراز بکشند (همان که سابقا خاکریز یا گنبد می نامیدندش !) و کار دشمن خویش را راحت کنند !
درس پنجم : شیخ عزیز در دمیدن شیپور جنگ تعجیل نکنند ! مطلوب تر است شیخ پس از دیدن اوضاع جنگ شیپور جنگ را بر دهان گرفته آن را مکیده و سه دور دور میدان جنگ بدوند ! زیرا صدور فرمان جنگ در این شکل و شمایل بسیار کارساز بوده و تخم هراس را بر دل سپاه دشمن می اندازد و خلل در پیروزی را از بین می برد !
درس ششم : پس از پیروزی بر سپاه دشمن ، غنایم را سه تا سه تا و به نسبت مساوی بین متحدان تقسیم کنند ! و اگر در این راه کوتاهی کنند مورد لعن و نفرین مرغابی «تف طلب» فوق الذکر قرار میگیرند !
۴) « بمب ها صرفا به اهداف نظامی نشانه می روند ، اما متاسفانه افراد غیر نظامی در اطراف این اهداف هستند ! »
«دوایت دی آیزنهاور» ژنرال آمریکا در جنگ خلیج فارس
چون شیخ عزیز در این جنگ مغلوبه «سمبه» را پر زور دیدند و طریقت اسیر شدن را اختیار کردند ، تحت مصونیت اخلاقی ما قرار میگیرند و برا ی مدت نامعلومی به دیار «قزوین» تبعید می شوند ! ... علی ایحال افراد ذیل جزو جزو جنایتکاران جنگی محسوب شده و حسابشان با کرام الکاتبین است !
تفهیم اتهام و مجازات ایشان به شرح ذیل است :
متهم ردیف اول : « شیخ العلی صدیقی ... حفظ الله من البط البحر »
جرم : طرح ریزی حملات پارتیزانی محاسبه نشده – حمله نابخردانه به پرل هارپر ( مثل ژاپنی ها ! ) – ساییدن گنبد خویش به منقار مرغابی – ساخت و ساز گنبدهای نامتعارف و بدن پروانه ساخت !
مجازات : دستور تحویل پروانه ساخت به دست خود شیخ العلی ! (اصولا پروانه ساخت چیز خطرناکی نیست) !
متهم ردیف دوم : «میرزا محمد خان مجهول الهویه ... حفظ الله من الوبلاگ »
جرم : حرکات انتحاری در حین آشپزی – تحریک منارهای عمومی – آتش زدن بر خرمن وبلاگ دیگران – تشویش ذکرهای عمومی – خنده های موزیانه – و ... الخ
مجازات : ایشان پس از دستگیر شدن ، به یک صندلی بسته می شوند و باید در همان حالت آشپزی کنند – ساختن یک وبلاگ بدون «پسوورد» برای ایشان !
متهم ردیف سوم : « شیخ الحاشیه ، کاوه کیانیان ... حفظ الله من الشر الینترنت » !
جرم : سکوت خبری - سرپوش گذاشتن بر گنبد ناموزون شیخ البلکی – عکاسی از گل و سوسک – بی طرفی مفرط – خواب آلودگی صبحگاهی – نداشتن کلاه !
مجازات : ایشان می بایست چند پست ( حداقل ۱۴۵۳۶ پست مفصل ! ) در وصف حماسه ما بنویسند !
۵) « مدام می نویسید : بمباران ، بمباران ، بمباران ... این که بمباران نیست . پشتیبانی هوایی هوایی است ! »
«دیوید آپفر» ، سرهنگ نیروی هوایی نیروی آمریکا در اعتراض به گزارش های جنگ ویتنام
شیخ البلکی ، مولانای عزیز ! ... بدان و آگاه باش که که در این تعالیم که بر شیخ روا داشتیم ، نکته ایی طویل نهان است ! و آن این که این حقیر در مقام استاد علوم رزمی شما ، در میان این همه فوت و فن ، فوت آخر (و یا به تعبیری «تف آخر» ) را برای خود محفوظ داشته ام و پس از ناز و غمزه شیخ چون تیری از غیب بر گنبد شیخ فرود می آوریم !
۶) « خبر خوب اینکه جنگ تمام شد ، خبر بد اینکه ما شکست خوردیم ! »
«دیوید هیوم کنرتی عکاس کاخ سفید ... لحظاتی بعد از اتمام جنگ »
حال که شیخ البلکی در چنین کارزاری سخت گرفتار آمده اند و طمع غنایم (سه تا-سه تا) ی ما را در سر دارند ، بدانند و آگاه باشند که در صورت شکست ، غنایمشان (دوتا – دوتا) تقسیم می شوند !
۷) « اسلحه ها مثل زن هستند ، هر مردی میخواهد مال خودش با بقیه کمی فرق کند !»
« کینسویل سال ... رئیس یکی از شرکت های اسلحه سازی »
شیخ البلکی بر صلاح های دشمن درنگ کنند و ساز و برگ نظامی در خوری را گرد آورند . اسلحه سپاه شیخ الحمید بسیار کار آمد و انسان ساز است (!) ... مخصوصا توصیه می شود که شیخ روی اسلحه «دو تیر تک لول» تعمق بیشتری کنند !
...................................................................................................................................
![]()
اصلا نمی دانم چرا این عکس را برای این پست گذاشتم !
و تنهایی مرا می زائید
با گریه ای که تمام صورتم را فشرده بود ،
و بااشکهای شور چشم
به دنیای تلخ واقعیت پرت شدم !
حال آن منم و این دنیایی دیگر ...
نامش می نهند : عشق !
و چه زیباست این عریانی ...
آنجا که در جستجوی غمی جدید ،
یک زندگی را از اول شروع کنی !
![]()
دیروز به دنیا آمدم ... بیدار شدم . یک شمع برای خودم روشن کردم . آخر من « یک» بار مرده بودم ! بعد از آن تولد یک عشق عجیب را جشن گرفتم . من دوباره به دنیا آمدم . خسته بودم و درد زیادی داشتم ، ولی زندگی در پیش بود . !
دریغ و
صد دریغ ...
همیشه
می نویسم ، ولی دل و دماغ «تایپ»
من
اشتباه کردم . وحال تقاص سنگینی را برای یک تصمیم 3 ثانیه ایی متحمل شدم و تاوان
سنگینی میدهم ... آنقدر سنگین که گاهی اوقات احساس میکنم اینها خارج از تحمل من
هستند و هر آن امکان دارد بمیرم .
مهر سال 2831 ...
گفتم : «
هیچ وقت تنهات نمی ذارم » ... واین بزرگترین اشتباه من بود ! ... یک روز مرا تنها
گذاشت و رفت .
حال من
به مجنونی تبدیل شدم که نمی توانم هیچ
انسانی را به عنوان « همسر » و یا حتی « همخانه » کنار خودم تصور کنم ... حالا عقل و احساس من می گویند : « تمام انسانها تو
را تنها میگذارند و می روند ، و تو می مانی و تل خاکستری که به هیچ چیز دردی درمان
نیست ! »
![]()
بدون شرح !
( اساسا حال
زار و نذار یک انسان شرح ندارد )
هر گاه فراق خاطری باشد ، می نویسم . مهم نیست که چه باشد و با چه سبکی ، مهم نیست که برای چه کسی و به کجا می نویسم ، نثرش مهم نیست و حتی مهم نیست که این نوشته ها از کدام دخمه ذهنم سرازیر می شود ! ... فقط سخنان درهمی در سرم می پیچند که باید بنویسم ! نوشتن برای من نه تفریح است و نه سرگرمی ، یک نیاز است ... شاید مهم تر از هر نیازی ! ... آخر این کاغذ و قلم با «من» محرم تراز خود «من» هستند ! در دو ماه گذشته یک دفتر دویست برگی را پرکرده ام . نوشته هایی که خود من هم از اکثر آنان سر در نمی آورم ! ... چند وقتی است که تحت فشارهای صدتا یه غاز اطراف آزار می بینم ... آنقدر که در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتم تا از فیها خالدون مغزم بیرون بیایم و یک «گزارش روزانه» ساده بنویسم ! ( گور بابای هر فکر عمیقی که روح بشر را می تراشد ! )
وان ) ساعت 12 از خواب بیدار شدم . گویا فرقی ندارد که شب را بیدار باشم و یا اینکه زود بخوابم ! ولی راضی ام به رضای حق . جای بسی خوشحالی است که در این عالم ( که زندگی ام دستخوش بی ثباتی های صدمن یه غاز شده ! ) یک زمان «FIX» داشته باشم . حتی اگر زمان بیدار شدن باشد !
تو ) از آنجایی که قصد دارم هر روزم با دیروزش متفاوت باشد ، تصمیم گرفتم امروز صبحانه بخورم ! ولی اراده ام زیاد قوی نبود ، یعنی حال و احوال درست کردن چیزی را نداشتم ! رفتم پای یخچال و همانجا یک زرده تخم مرغ خام را نمک زدم و خوردم و پشت بند آن شیشه شیر را سر کشیدم . البته « هلو »ها هم داشت خراب می شد ! ... همه را شستم و یکجا خوردم ... غافل از دست تقدیر که چه در سر داشت ! (گلاب به رویتان !)
تری ) بعد از کلی آزمون و خطا فلسفه کولر را فهمیدم ! ... آخر وقتی روشن است سرما میخورم و هنگامی که خاموش است گرمم می شود ! ... در این راستا به نتایج درخوری رسیده ام که می تواند برای آیندگان نیز مثمرثمر بوده و در تغییر تاریخ بشر هم موثر باشد ! ... به این صورت که ؛ کولر را روشن میکنم و زیر پتو پناه میگیرم ! ... البته طی مطالعات عدیده ایی که داشته ام ، ریشه تاریخی تمام اختراعات ، اکتشافات و حماسه های تاریخ به زیر همین «پتو» ختم شده ! البته تاکید میکنم : به تنهایی نمی شود زیر «پتو» (هیچ) حماسه ایی آفرید ، اگر هم در این راه تلاش کنید جز فضاحت چیزی عادتان نمی شود ! ... به همین خیطی !
فور ) در تماسی تلفنی که با یکی از دوستانم داشتم ، سعی داشت فلسفه آشپزی آسان را به من حقنه کند ! صدالبته که این دوست عزیزم نظراتی کارشناسانه و و در خور توجه داشتند ، ولی من از درک آن همه درایت عاجز بودم ! ... گاز خانه ام «رومیزی» است ولی «میزش» را ندارم (!) و متعاقبا گاز را روی سرامیک آشپزخانه گذاشته ام . دوست عزیزم سعی داشت (به گونه ایی علمی !) مرا قانع کند که ؛ نبود میز گاز باعث شده که آشپزی به چشمم سخت بیاید و نسبت به آن بی میل بشوم ! ... دقیق تر بگویم ، دوستم عقیده داشت از آنجایی که من مجبورم جهت آشپزی خم شوم ، ترجیح میدهم آشپزی نکنم و گرسنه بمانم ! ... از آنجایی که من جز تخم مرغ ، چیزی یاد ندارم که بپزم ، خودم را نیز در آشپزی صاحب نظر نمیدانم و در مورد صحبت دوستم نیز چیزی نمی گویم ولی فکر نکنم این خم شدن یا خم نشدن (البته در آشپزی !) تاثیری در کمیت کار داشته باشد ... باز هم بسوزد پدر تجربه !
فایو ) نشسته بودم و آهنگ امام رضا(ع) – محسن چاوشی- را گوش میکردم . خدا میداند که چقدر دلم برای حرم امام رضا(ع) تنگ شده . تصمیم داشتم هفته آینده بروم مشهد شرفیاب آستانش باشم ولی امام رضا مرا نطلبید (!) و هنگامی که دید بر این آمدن اصرار دارم ، کلی کار ریز و درشت برایم تراشید و تا خرخره مرا درگیر کار کرد (!) تا جایی که مدتها دلم هوس اصرار به زیارت نکند ! ... خوب یکی نیست بگه : «امام رضا (ع)ی عزیز ! اگر مرا لایق زیارتت نمیدانی ، مشکلی نیست ، خودت بیا و بگو :«خوش ندرُم ببینُمت » ... این کارا دیگه چیه !؟ ... نکن این کاراته » ...شاید هم هفته بعد پیرو یکسری داستان قدیمی سر از اراک در آوردم ... کاش میدانستم که فردا چه برنامه ایی دارم !
سیکس ) به برکت آن صبحانه مفصل صبح (!) گلاب به رویتان ، چنان ... شده بودم که جرات بیرون رفتن از خانه هم از من سلب شده بود ! ... ولی (از آنجایی که اهل ریسکم) عصری بیرون رفتم ... قسمتی از خیابان رودکی شلوغ بود . گویا برادران پلیس (باز هم) در «ارشاد» خلق الله افراط کرده بودند و باعث شور و هیجان همشهریان را مهیا کرده بودند بودند ! ... گشت ارشاد چند مورد «تاپ» را گرفته بودند وبا سر و صدای زیاد ارشادش میکردند ! ... البته این گونه عملیات «ژانگولر» در روزگار کنونی که سوژه های تماشا نایاب شده اند) بسیارمغتنم بوده و جای خالی امتنان (در ماتحت خویش) دارند . هم فال است و هم تماشا ! ... برادران «گشت ارشاد» هم (به قید قرعه) چند نفر را به بهشت رهنمود میکنند و هم برای سرگرمی سایرین تفریحات سالم بصری ایجاد میکنند ! ... سرم گیج میرفت و تقریبا تلو تلو میخوردم ، صدای مات مردم را میشنیدم ، یک نفر گفت : « دختره ، مادرش چادری بود !» ... همانطور تلو تلو خوران از کنار ماشین « گشت ارشاد » رد شدم . با سماجت خاصی سعی کردم داخل ماشین را ببینم و ... با اینکه از سرگیجه زیاد رسما تلو تلو میخوردم (!) آنها مرا مرهون «ارشاد» خودشان نکردند ! ... علارغم همه این جریانات ، برادران « گشت ارشاد » به نگاه «چپ چپ» اکتفا کردند !!! ... (من خیلی دلم میخواست من و بگیرن و داییم بیاد درم بیاره !) مسبوق به سابقه کسانی که در خیابان «تلوتلو» میخوردند را می گرفتند . حقیقتا «تلوتلو» خوردن آنان ملاک بوده ، نه مستی شان ... حالا من هم داشتم «بیلی بیلی» میرفتم ، چه فرقی دارد !؟ ... از سر گیجه و اسهال باشد و یا شرب مشروب !؟
سون ) بلاخره ماجرا بالا گرفت داستان صبحانه مفصل صبح (!) کارمرا به درمانگاه کشاند ... آخر امشب در شبکه شیفت دارم و ّّهیچ علاقه ای هم به دراز شدن وسط «NEWSROOM» ندارم ! ... به اندازه کافی شبها تبعیض داریم ... (مثلا «دستمال توالت» شیفت های روز بسیار مرغوب تراز «دستمال توالت» شیفت های شب است !) بافشار خون 7 ... ! ... به دکتر گفتم یک سرم ، لطفا بزن اینجا (منظورم دستم بود !) ...
ایت ) شبی که ایتالیا باخت من شبکه بودم . بواسطه شیرین کاریهای « اولمرت » و « بوش » و آشوب قوم "یاجوج و ماجوج" وخلاصه به هم ریختگی دنیا ، خبرنگاران پشت سر هم خبررسانی میکردند و ... من از دیدن بازی ماندم ! ... ولی زمان پنالتی ها دیگر طاقتم طاق آمد و (گور بابای دنیا) نشستم به تماشای بازی ... (البته از آنجایی که تلویزیون نبود ، با اینترنت تماشا می کردم !) ... پنالتی آخر ... بوفون درون دروازه بود ، ضربان قلبم ، ثانیه ای صدهزارتا میزد ! ... داشتم توی دلم از خدا خواهش میکردم که «بوفون بتونه توپ و بگیره ...» ... ولی غافل از اینکه : اینترنت من 30 ثانیه از پخش اصلی عقب بود ،( ... و ( بماند که ) پخش صداو سیما 7 ثانیه از پخش ماهواره ایی عقب است ، و ( بگذریم ) که پخش ماهواره ایی 2 ثانیه از اتفاق اصلی عقب است ! )... اینها همه یعنی اینکه زمانی که من مثل (احمق ها) از خدا خواهش میکردم که بوفون توپ این پنالتی را بگیرد ، خدا کارش را کرده بود و بوفون عزیزهم ترخمون خودش را زده بود و ایتالیا هم باخته بود ... این داستان جنبه دیگری هم دارد و آن نیمه پر لیوان است ... من بیشتر لذت بردم ! ... نسبت به کسی که داخل استادیوم نشسته ، من 39 ثانیه ، بیشتر امیدوار بودم !
ناین ) بهترین شعار مسابقات یورو ۲۰۰۸ مربوط به تیم اسپانیا بود ! شعار این بود : « ما قهرمان می شویم ، مثل هیچ وقت ! »
![]()
۴/ خرداد /۱۳۸۷ / پارک پردیسان / تهران
چند صباحیست که لباس عزای عشق را از تن در آورده ام ! این عکس هم یادگار آن روزهاست ! ... و این روزها در انتظارم ، انتظار یک حادثه شیرین ! ... خودش قول داده و بر قرار خویش می ماند !
چند سال پیش ، شبی در میان دوران «شبه دانشجویی» ام (!) خوابی را دیدم که احساس می کنم که ایام موعد تعبیر آن فرا رسیده .
...
شب در یک کویر شنی بی انتها که بر آمدگی و فر رفتگی های ملایمی داشت . علارغم اینکه «ماه» را نمی دیدم ولی نور مهتاب تمام سطح کویر را شفاف کرده بود . جای اثر حرکت یک مار زنگی را دیدم که روی شنهای کویر پیش میرفت و از یکی از بر آمدگی های کویر بالا می رفت . از نوع حرکت «زیگ زاگی» که داشت متوجه شدم که « مار زنگی » است . (علارغم اینکه در بیداری و هوشیاری مار را موجودی چندش آور و ترسناک می دانم) بدون هیچ دلیلی به دنبال مسیر حرکت مار پیش رفتم . اندکی جلوتر و برفراز برآمدگی (تپه مانند) کویر ، مار را دیدم که با همان حالت گژو پیچ خود پیش می رود . آنطرف تپه نور غیر طبیعی را دیدم . گویی نور یک خانه بزرگ ، وسط آن بیابان بود . نورش به حدی بود که آن دست افق را تا حدودی روشن کرده بود . از مار (که او هم بی اعتنا به من به سمت نور حرکت میکرد) عبور کردم و به سمت نور وسط بیابان رفتم . هر چه جلوتر می رفتم صدای یک موسیقی (تند و در عین حال حزن انگیز) را می شنیدم که با نزدیک شدنم به آن خانه نورانی بیشتر و بیشتر می شد . وقتی رسیدم متوجه شدم که آن نور مربوط به خانه یا کلبه بزرگ نبود . یک چادر بزرگ که وسط کویر بنا کرده بودند . از درب کنار آن وارد شدم . دقیقا دکور و چیدمان یک سیرک را داشت . با جایگاه تماشاگران که در یک سمت آن تعبیه کرده بودند . و « سن » مقابل آن که بر یک برآمدگی ، با چوب ساخته بودند . (دقیقا ساختار صحنه یک تئاتر را داشت) علارغم اینکه هیچ تماشاگری نبود تمام نورهای آن تئاتر (یا سیرک!) روشن بود . حالا موسیقی به واضح ترین حد خودش رسیده بود (طوری که هنوز هم ریتم آن را به خاطر دارم !) روی «سن» یک دختر زیبا با لباسی خاص (مدل لباسش ترکیبی از ایرانی و هندی بود) در حال رقصیدن بود. آن دختر بدون کفش روی «سن» میرقصید . علارغم اینکه نورهای روشن و محیط تمیز آن دل بر اجرای یک مراسم بود ولی نه تماشاگری را می دیدم و نه کارکنان آن تئاتر- سیرک (!) . هیچ کس آنجا نبود ! ... آن دختربدون توجه به حضور من (پای سن) همچنان با صدای موسیقی می رقصید ... رقص خاصی داشت . نه قبل از آن و نه بعد آز چنان رقصی را ندیده بودم . احساس میکردم که شاید هندی باشد ولی میدانم که هندی هم نبود . شاید بشود گفت شبیه نوعی عشای ربانی بود ، ولی آن هم نبود . ترکیبی از حرکات دست بود که با قدمهای کوچکی که بر میداشت ، اجرا می کرد . همانجا خشکم زده بود و از زیبایی آنچه که میدیدم حیرت کرده بودم . بدون اینکه به چیزی فکر کنم فقط نگاه میکردم ...
![]()
تا مدت ها در بیداری به این خواب فکر کردم و هنوزم نمی دانم ... شاید واقعیت این باشد که من در همان کویر زندگی میکنم (بین آن موسیقی و با ان دختر زیبا) و هم اکنون در خواب هستم و کابوس زندگی نفرین شده اکنونم را می بینم ! ... شاید هم هیچکدام از اینها نباشد و فقط تعبیر آن را باید ببینم !
قرار است یک فیلم اجباری ( ونه سفارشی ) را به لطف حق جلوی دوربین ببرم . در مورد داستان آن ( فعلا ) نمی شود چیزی نوشت . فقط این را به اختصار ذکر کنم ... اول اینکه : من مجبورم این داستان را کار کنم ... فقط مجبورم ! ... دوم اینکه : اساس این فیلم یک مضمون برای من دارد و آن هم « یک تف آبدار به هیکل دنیاست » ... و سوم اینکه : وقتی حتی پیش خودم داستان این فیلم را مرور میکنم ، دلم برای فلسفه انسانیت می سوزد ! علی ایحال علارغم اینکه قادر به نوشتن فیلمنامه و داستان فیلم نیستم منشاء پیدایش داستان آن را می نویسم . حدیث دردمندانه ای است . ولی حتم دارم نظراتی را خواهم شنید که به سر و سامان دادن « درام » داستان کمکم می کند . این را هم ( مضافا ً ) عرض کنم که در بحبوحه این ماجرا چیزی به نام فیلمنامه و داستان و اساسا ً موضوع فیلمی در سرم نبود ولی بعد از گذشت چند ماه از آن روزها ، که آشوب آن از تلاطم افتاد و آرام گرفتم ، به ریشه و اساس این ماجرا فکر کردم . چرا من چنان شده بودم !؟!
زمستان سه سال پیش بود . عصبی و کلافه رسیدم خانه . حتی همان موقوع نمیدانستم که از کجا می آیم ! در باز شد ... هنوز از حیاط عبور نکرده بودم که زنگ موبایلم به صدا در آمد . موبایل را محکم به زمین کوبیدم ، آنقدر که هر تکه آن به یک طرف راه پله رفت ! به طرف اتاقم رفتم . روی صندلی ، روبروی میز کامپیوتر نشستم وناخود آگاه سیستم را روشن کردم . موسیقی های درون هارد آن تنها راه مفر من از دنیای سرد اطرافم بودند ... یک موسیقی آرام از ( ERA ) را انتخاب کردم . به صفحه «دسکتاپ
امروز هم یک روز بود ، مثل همه روزهای دیگر . هیچی عوض نمی شد . گویا قرار است تا ابد در این برزخ پر عذاب شاهد گناهان عجیب و غریب انسان باشم ! حالم از همه چیز و همه کس بهم میخورد . دیگر جواب هیچکدام از تلفن هایم را نمیدادم . به تمام افرادی که به من ابراز لطف و عشق و محبت میکردند ، بدبین بودم . روزها می گذشتند و فقط یک نتیجه داشتند ، و آن اینکه تظاهر ، وقاهت ، دو رویی و خیانت و ... (خلاصه ابعاد کثیف زندگی )را برایم روشن میکرد ! جشنواره ها می آمدند و می رفتند و علارغم اینکه در جایزه گرفتن هیچوقت بد اقبال نبوده ام ، از هر جمعی فراری بودم . همیشه گفته یکی از استادان را در سرم می چرخاندم ... : « به خودت نگیر این جایزه ها رو ، داورها فرق گوه و گوشت کوبیده رو تشخیص نمیدن » ! حوصله هیچ کس را نداشتم . همه برای چیزی یا انجام کاری دنبالم بودند . شده بودم « پطروس » آدم های چپرچلاقی که از شدت یه لا قبایی به سمت من هجوم ما می اوردند . آنهایی هم که به من نیاز نداشتند از در دشمنی وارد می شدند . ( از آنجایی که این« مرکز توجه » بودن را به پیشانی من حک کرده اند و گویا جایی برای فرار ندارم ) محض رضای خدا هم که شده (!) پشت سر من فحش و بد بیراه می گفتند . ... همه خدا را قبول داشتند ، همه به قیامت اعتقاد داشتند ، همه معنی مهربانی را می دانستند ، همه ... ولی طوری رفتار میکردند که گویی تا ابد زنده هستند ! طوری دروغ می گفتند که گویی سخن از یک وحی نا معلوم میگویند ، طوری پشت سر هم صحبت میکردند که گویی دگر هیچ گاه او را نمی بینند ... خلاصه همه همان کاری را میکردند که بد می دانستند ! به راحتی می دزدیدند ، در کمال آرامش خیانت میکردند و به آسودگی همه این کارها را تکرار میکردند . خلاصه در بدترین شرایط ممکنه ! ... همیشه با خودم فکر می کردم که این جماعت از دنیا چه می خواهند ... اگر تکلیف قشر فرهیخته ما (که ادعای کار هنری میکنند !) چنین باشد وای به حال عوام الناس ! ... هدف انسان چیست !؟ اگر انسان غریزه دارد (حتما) فطرت هم دارد ، پس چرا اینهمه ، عیان و رسوا در پی غرایز خود می چرخد !؟ واقعا پول اینهمه مهم است !؟ مگر غریزه جنسی هدیه خدا نیست !؟ پس چرا اینهایی که من می بینم بنده جنسیت خود هستند !؟ مگر مرگ را بارها ندیده اند !؟ ... پس چرا طوری زندگی میکنند که گویی هیچ گاه نمی میرند !؟ ... تحمل درک بقیه را هم از دست داده بودم و انتظار هیچ درکی را از هیچ کس نداشتم . ( تنها به یک « ابراز عشق » اعتماد کرده بودم که بعدها فهمیدم همان هم اشتباه بوده . به راستی که عشق کثیف ترین هدیه خداست ! ) ... دیگر چیزی آرامم نمی کرد ، هیچ عامل بیرونی که بتوان فکرش را کرد ، در من اثر نکرده بود ... کاش زمینه اعتیاد داشتم . مطمئنم که از وضع موجودم بهتر بود ! دوبار سعی کردم خودکشی کنم که هر دوبار (به شکل مرموزی) با شکست مواجه شدم ! گویی شکست را به پیشانی من حک کرده بودند ! حتی قادر نبودم خودم را « نابود » کنم !
از روی صندلی بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقم . «TONY» (سگ سیاه ما ، تنها موجودی که صداقت را در چشمانش می دیدم !) درون حیاط دور خودش می چرخید . مرا که دید ، به طمع شکلات همیشگی اش به سمت پنجره اتاق آمد و به سرعت دمش را تکان می داد . پنجره را بستم . شروع کرد به پارس کردن ، که نشانه ای بود برای اعتراض به من ! او هم اگر شکلاتش را نمی گرفت پارس میکرد . ولی اعتراضش دلنشین است ، چون حداقل روبروی من پارس میکند ، نه پشت سرم ! ... دیگر هیچ موسیقی را نمی شنیدم . آهنگ های (ERA) همیشه آرامم میکردند ولی گویا دیگر تاثیری به حال من ندارند . شاید تکراری شده بودند ولی نه ، می دانستم که عذاب های من روز به روز بزرگتر می شوند ! ... در حالی که با این افکار پریشان دور اتاق می چرخیدم ، متوجه شدم چوب بلندی را (ناخواسته) در دست گرفته ام و مثل یک عصا از آن استفاده میکنم و مثل پیرمردها دور اتاق می چرخم ... قدم زدن هایم لحظه به لحظه تندتر می شد . سعی می کردم نیرویی که به روحم سنگینی می کند را تخلیه کنم . ولی تصاویر آزار دهنده پیرامونم لحظه به لحظه بیشتر می شدند . دیگر من به تصاویر فکر نمی کردم ، تصاویر عذاب آلود پیرامون مثل یک گردباد «ترنادو» در سرم می چرخیدند ... برای گریز از این حالت زجر آور ، بلند داد زدم تا حداقل فضا عوض شود . هیچ فرقی نکرد ... چوب را محکم به میز زدم . از کار خودم تعجب کردم . ولی همین تعجب باعث شد اندکی از خودم بیرون بیایم . گویا نتیجه بخش بودند ! یک مجسمه را با همان چوب شکستم و بعد بقیه را ! فقط میدانم که با همان چوبی ( که نمی دانم از کجا آمده بود ! ) همه چیز اتاقم را شکستم . کتابها در تمام نقاط اتاق پخش شده بودند ! ظرف میوه ها ، لیوان ها ، مجسمه ها ، تابلوها و ... خلاصه غیر از «کامپیوتر» همه چیز را شکستم و موسیقی (ERA) همچنان پخش میشد ! غیر از موسقی به هیچ چیز نیاز نداشتم ... وسط اتاق نشسته بودم و به شاهکارم نگاه میکردم ... حالا صدای موسیقی را می شنیدم ! ... «نگار» به آرامی در اتاق را باز کرد و بعد از دیدن من به همان آرامی در را بست و رفت ! ...
تا دو ماه بعد از آن ، هر کس سعی میکرد وارد اتاق شود با داد و بیداد من مواجه میشد . دو ماه بود که جایی نرفته بودم . فقط یک کار را تکرار می کردم . اینکه تا صبح می خواندم و موسیقی گوش میکردم ، تا عصر می خوابیدم و عصر از «کیوسک» روزنامه فروشی سرکوچه مقداری «خواندنی جات» می گرفتم و باز تا صبح همه را می خواندم ... و هر روز این کار را تکرار میکردم !!! تمام تلاش من این بود که (غیر از زیارت اجباری خانواده) کسی را نبینم ! رختخواب خودم را (همان) دو ماه پیش وسط اتاق پهن کرده بودم و از آن هنگام تا کنون جمع نشده بود ! اتاق به همان حالت مانده بود ! ریخت وپاش این دو ماه هم مزید علت شده بود و تمام اتاق را کثافت گرفته بود ! همیشه یا پای «کامپیوتر» بودم و یا روی همان رختخواب . زیرا جای دیگری برای ایستادن نبود ! همه شکستنی ها زیر یک خروار کاغذ و پلاستیک مخفی بود و هر جا غیر از این دو نقطه که می رفتم پایم را می برید ! هر چه برایم می آوردند همانجا می ماند و به همین سبب نیز مورچه های زیادی هم اتاق مرا پاتوق کرده بودند ! یک لشکر مورچه و هر کدام به بزرگی یک موش ! ... وقتی روی تشک دراز می کشیدم ، به یک چیز فکر میکردم . فرق این تشک من با یک قبر چیست !؟ ... چرا مورچه ها مرا نمی خورند !؟ چرا اصلا یکی از آنها را روی تشک نمی بینم !؟ مگر آنان فرق آدم زنده و مرده را می دانند !؟ مگر نمی دانند که مدت زیادی جان می دادم و دو ماه پیش مرده ام ... به راستی فرق آن تشک با یک قبر چه بود !؟
بارها آن روزها را مرور میکنم ... میان انسانهای «پوچ کردار» به «پوچ انگاری» رسیده بودم ! آن روزها بزرگترین راز زندگی را نمی دیدم ! آن راز آنقدر بزرگ است که تمام این دردها پیش تو بی معنی می شود ! ... کاش هیچ گاه رفتار «انسانها» را شاخص ازیابی های «گیتی» در نظر نمیگرفتم ! ...
و اینکه یک انسان پوچ انگار چه کارهایی را می تواند بکند !؟
![]()
هنوز هم وقتی دستانم را به سرم میگیرم ، احساس میکنم دستان من نیست . فقط دستان گرمی هستند که سرم را فشار میدهند تا تصاویر وحشتناک آن بیرون نریزند !
![]()
مادرم این عکس را دوست ندارد . می گوید مال روزهای سخت زندگیشان بوده . روز ۷ آبان ۱۳۵۷ (که من ۴۰ روزه بودم) یک روز که در خیابانها قدم می زدند به طور ناگهانی یک عکاس خیابانی می بینند و تصمیم می گیرند برای عوض شدن روحیه شان هم که شده عکس بگیرند !!! ... پدرم همیشه این عکس را همراه خودش دارد . نمیدانم ، شاید می خواهد با دیدن روزهای سخت زندگی اش قدر عافیت را بداند . برای اسکن این عکس مجبور بودم آن را سرقت کنم (که البته لو رفتم !) ...
................................................................................................
مامان و نگار (خواهرم) در تهران ، پیش من بودند که پدرم از قم آمد ... همان شب اول ، به دلیل کمبود ادوات خواب (پتو و بالش و امثالهم) نگار گفت : « حمید و بابا با هم بخوابن ، من و مامانم با هم » . مامان گفت : « دخترم ! جک سال و گفتی ! مگه میشه دو تا دشمن کنار هم بخوابن !؟ اگه اینطور بشه ، صبح که بیدار بشیم ، می بینیم یکی شون کشته شده ! » همه خندیدیم ، حتی من و پدرم ! ... دشمنی و عداوت بین من و پدرم ریشه تاریخی دارد و به همین فجاهتی است که خواندید ! در طول زندگی ام با هیچ کس به اندازه پدرم دعوا نکرده ام ! ... تا جایی که مادرم همیشه بین دعواهایمان می گوید : «میشه شما دوتا (اصلا) با هم حرف نزنین !؟!» و بعد از آن من و پدرم 5 ثانیه ساکت می شویم و به محظ اینکه یکی (اصولا پدرم در حمله پیش قدم هستند !) حرفی زد (دوباره) دعوا شروع می شود و این جنگ فرسایشی ما از سر گرفته می شود !
می گوید : « خجالت بکش ، من سن تو بودم تو تا زن گرفته بودم ، سه تا بچه داشتم ، چهار تا خانواده رو راه می بردم ... » می گویم : « تورم ، جمعیت ، تحریم ، ... » می گوید : « گشادی ! وگرنه این حرفا معنی نداره ! » می گویم : « من نمی تونم مثل تو زندگی کنم درد من ریشه دیگه ایی داره » می گوید : « آخرش هم نفهمیدم تو چه گهی می خوری !؟» می گویم : «ا خوب معلومه ! ... و تا آخر عمرت هم نمی فهمی ! » می گوید : « بگو بی عرضه ام ، تمام !» ... و این جملات و جملات مشابه در هر بار دعوا تکرار می شوند و در هر بار دعوا چند پارت دیگر به این جملات اضافه می شوند ! ... و باز نهایتا مادرم میگوید : «میشه شما دو تا با هم صحبت نکنین !» ما باز هم 5 ثانیه سکوت میکنیم !!!
مادرم ( در میان این جنگ و جدل اعصاب سوز ) مانده در عالم بی تدبیری ! ... نه می تواند طرف شوهر عزیزتر از جانش را بگیرد و نه می تواند پشت "عزیز دردانه اش" را خالی کند ! ... و این جنگ ناتمام و نافرجام ، حدیث مکرر زمان هایی است ک