تبليغاتX
سینمای حمیدبهادری

برخی اوقات نوشتن برایم حکم «جان کندن» را پیدا می کند ... آنقدر سخت و جانکاه که بعد از اتمام پروسه آن احساس می کنم ؛ خستگی آن هیچگاه از دوشم برداشته نخواهد شد ! و البته در همین جا باید بگویم که این نوشته ، اولین نوشته من «در مورد خودم» بعد از 15 سال فعالیت سینمایی من است ! ... خیلی سخت است . این نوع نگارش از هر نوشتنی مشکل تر است . اگر در حالت عادی بود و اتفاقات چون همیشه می گذشت (یقینا) این پست را نمی نوشتم ... ولی مدتیست که جملاتی در توهین و تحقیر شخصیت سینمایی ام می شنوم  و  البته که لازم به توضیح هستند ! ...

سختی کار از آنجایی شروع شد که من گرفتار نظریان «اومانیستی» شده بودم و برخی سر چهارراه ها مشغول کشف و شهود پنهان ترین زوایای جنس مخالف بودند ... همسن و سال من ؛ ده دقیقه بی وقفه  جاهایی که بود و کار کرده بود را گفت ؛ انجمن ...  ، کانون .... ، تحریریه ...  سازمان...  ، ارگان ... ، اداره ... ،  و همه را دلیل برتری اش می دانست (نسبت به من !) ... پیش خودم گفتم ؛ پانزده سال تمام فقط در حرفه سینما بودم ، سینمایی زندگی کردم و با فلاکت آن سوختم و ساختم . اگر این دو سال آخر را (که در تلویزیون به عنوان تدویگر کار می کنم) را ندید بگیریم ، در تمام این سالها کاری غیر از سینما نکردم و هم اکنون احساس می کنم خیلی چیزها هستند که  نمی دانم و باید بدانم ،  تویی که این همه آسمان ریسمان کرده ایی و از این شاخه به آن شاخه ... حسابت روشن است  !

باید بنویسم ، به همین زودی ها !

اوایل امسال یکی از دوستانم سه تا پوستر برای فیلم «مونولوگ» من طراحی کرد که به عقیده من  بین تمام پسترهای فیلم هایم ، جزو پوسترهای «همیشه جذاب» من هستند ...

+ نوشته شده به قلم حمیدبهادری در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 19:48 |

در عین حال که قلم خانم «عفت پور حسینی» تکنیک  شاخص و قابل بررسی ندارد ولی احساس عمیق ، دقیق و قابل تحسین او برای من حرمتی دارد که تا مرتبه ستایش پیش می رود . حدود دو ماه پیش بود که تعدادی از فیلمهایی که ساخته بودم را برایش کپی کردم و به او دادم ...  و پس از آن تا کنون مرا با نوشته های پر از احساس و درک عمیق و دقیقش مورد لطف خویش قرار می دهد . دوست دارم از همان ابتدا و کل نوشته اش را این جا بگذارم ؛ چرا که احساس خانم «پور حسینی» از قبل از دیدن فیلم و با خواندن ذهنیت و احساس خالق اثر شکل گرفته و با فیلم ها هویدا شده است ...  علی ایحال لازم به ذکر میدانم بنویسم که به سه دلیل عمده علارغم خواسته ایشان (مبنی بر علنی نکردن نقدی که نگاشته اند) خویش را ملزم به گذاشتن نوشته در وبلاگم می دانم و امیدوارم ایشان هم به بزرگی خویش و آن دلایل عمده مرا ببخشند و از سر تقصیرات من بگذرند .

حمیدبهادری / مرداد ماه سال هزار و سیصدوهشتادو هشت

برای حمید عزیز :

می نویسم چرا که چند ماه قبل مکتوبش کردم و ترجیح می دادم که دست نوشته هایم را بابت نظرات خودم در مورد فیلم هایت را مستقیما  به حمید بهادری تحویل دهم...!(بابت تجربه ی قبل تر)..نمی گویم دوست نداشتم ولی نمی خواستم و نمی خواهم اینگونه تصور کنی که این نوشته و نوشته های بعدی در باب فیلم هایت را هم می نویسم تا در وبلاگت قرار دهی..مطلقا اینچنین نیندیش...! چرا که نوشتنم دلایل دیگری دارد.....! دلیل عمده ی آن نمی دانم چه حسی ایست و حتی نامگذاری این حس تا به امروز برایم مجهول مانده است.....حس تعهد......حس اجبار ....حس جبری که از آن لذت می برم...حس نزدیکی شدیدی که به نوشته ها و حتی فیلم هایت دارم و مرا مجبور و متعهد می کند تا هر چند کوچک...هر چند ناقص..برایشان بنویسم...مثل رسالتی که بر دوش خود دارم ....و بعد از آن است که حس آرامش و راحتی می کنم.....! پس می نویسم به سبب اینکه باید بنویسم و باید بخوانی  علارغم همه ی بایدها و نبایدهای زندگی ام....! و باز تاکید میکنم بخوانی و نه بخوانند ... !

و پوزش شاید به سبب دیر کرد آن....نمی گویم سرم شلوغ است و فرصت سر خاراندن ندارم چرا که به این موضوع باور دارم که هر چقدر هم که اینگونه باشد باز هم فرصتی پیش می آید تا ببینم و برایت بنویسم....و نیز کلنجارهای خودم....و البته تنبلی من به سبب تایپ کردن دست نوشته هایم که برایم یکی از سخت ترین و زجرآورترین کار ممکن است را نیز نباید فراموش کرد...ولی به سبب ارزش و احترامی که برای حمید بهادری قائل هستم هر چند دیر ولی متحمل می شوم و برایت تایپ می کنم....ای کاش فاصله معنایی نداشت و می توانستم دست نوشته ها را به دست واقعی خودت برسانم مثل تعهدی بر دوش.....و لیکن مجبورم آنرا تقدیم دست مجازی کنم که از آن به نام ایمیل یاد می کنیم ... !

الدورادو : 1383

هنگامی که انسان نتواند زندگی داشته باشد که آرزویش را دارد در عالم رویا آنرا تصور می کند و عالم رویا جایی نیست جز وادی هنر...! و برای این مرد و زن در وادی فیلم هایش ... !

الدورادو...جایی که هیچ جنگ و خونریزی نیست جایی که همه ی انسانها انسانند و مثل انسان زندگی می کنند....جایی که تمثیل کوچکی از بهشت را می توانی آنجا ببینی ....زمستان ندارد...زمستان تمثیلی از سردی و ناملایمات زندگی است ... !

و این سوال بی جواب که اگر نمی توانستی دنیایی بسازی که انتظارش را داشتی چرا دنیای یک انسان دیگر را خراب و نقش بر آب کردی...!؟ منظورم از آن انسان دخترک فیلم است که یکه و تنها بی هیچ سرپناهی جز چهار دیواری خانه ای به وسعت غربت دل کوچک دخترک مجبور به نفس کشیدن است و زیستن دنیایی پر از خیالات و آرزوهای دست نیافتنی....و شایدآرزو و حسرت بزرگ شدن...دختر بزرگی شدن و زیستن در آنسوی پنجره ای که دو جفت چشم او را نظاره می کنند....زیستن در دنیایی بزرگتر و شوم تر از آن چهار دیواری محبوس...! دختری که تمرین مادر بودن می کند...دختری که حسرت بزرگ شدن دارد....دختری که آینده ی نامعلوم تری دارد....دختری که نمی داند هیچ خبری در عالم بزرگ ترها نیست....جز منیت...جز دعوا و نه آشتی ...جز نامهربانی و خشونت..جز نابرابری و ناعدالتی...! پدر و مادر مگر چقدر می توانند مراقب فرزندان یا فرزند خود باشند...!؟..در را به رویش قفل کنند ...نگذارند که حتی به دنیای بیرونی که در پشت پنجره پنهان است نگاه کند....مگر نه اینکه تا نیفتد نمی تواند بایستد...مگر تو می توانی برایش راه بروی و بدوی...مگر چقدر می توانند او را از غریبه ها دور کنند تا آسیبی به او نرسد...!؟..مگر نه اینکه تا به او اجازه ی تجربه کردن ندهی نمی آموزد...چقدر می توانی تجارب شخصی خود را بر او تحمیل کنی خوبی ها و بدی ها یی که تو آموختی و تجربه کردی به او گوشزد کنی....چقدر باید ها و نبایدهای خودت را به او تحمیل کنی و به او جرات و جسارت تجربه کردن ندهی به او آگاهی ندهی تا خود راه خود را برگزیند برای خود بایدها و نبایدهایی بسازد و بدی ها و خوبی ها را خود برای خود تعریف کند ... !

این فیلم مرا به یاد نوشته ی " نامه ای به پدر" انداخت...نامه ای که بی هیچ تردیدی روزی دخترک این فیلم برای پدرش خواهد نوشت...(البته اگر خداوند رحمت خود را دریغ نکند و دخترک بتواند به این درک و شعور نائل آید)...گرچه به نظرم می آید باید آدمهایی به مثابه ی انسان باشند تا نگذارند هیچ الدورادوئی ساخته شود..و این خود عاملی شود برای تصور و خیال برای ساختن دنیایی همچون الدورادو و برعکس ... !

ندا دختری سیزده- چهارده ساله ای که بدون هیچ آگاهی و شناختی تمرین زن بودن و مادر بودن می کند.بدون درک و شناخت دنیای بیرون از آن چهار دیواری خانه تمرین می کند...مثل هزاران دختری که در جامعه ی ما زندگی می کنند...مثل من و توهایی که در دورانی تجربه اش کرده ایم...مثل الگو...مثل درک ناقصی از زندگی...که به اصطلاح زندگی همینه دیگه....تولد...کودکی..جوانی....ازدواج....مادر و یا پدر شدن.....و مرگ...! و دخترک های انگشت شماری (انسانهای انگشت شماری) به این نتیجه می رسیدند و می رسند که زندگی در همین چیزها خلاصه نمی شود بلکه ابعاد وسیع تر و گسترده تری به اندازه ی روح ما وجود دارد...! شاید بخواهیم افسوس بخوریم و لیکن دردی دوا نمی شود و گره ای باز نخواهد شد به یقین ... !

الدورادو فیلمی است در خور ستایش و تفکر...تفکر از اندیشه ی نهان این فیلم سمبلیک... و شاید به نوعی پر از ابهام و در عین حال پر از واضحاتی که دیگر قادر به درک و تفکر در باب آنرا نداریم ... !

سرگشتگی دخترک در بیان جمله ی" من باید چیکار کنم" مثل همه ی باید ها و نباید هایی که نمی توانیم برای خود قائل شویم..تصمیماتی که بایدی و نبایدی آنرا درک نمی کنیم و به ناچار متزلزل و ناآگاه راهی بر می گزینیم که شاید گاها حتی به بهای زندگی خودمان تمام شود و ما اینرا درک نمی کنیم...! شاید این فیلم در ظاهر زندگی یک زن را بررسی و تحلیل کند ولی در واقع و به صورت عمیق تری اگر فکر شود در می یابیم شاید مختص جنسیت خاصی نباشد و کل را در بر بگیرد ... !

در جامعه ای همانند جامعه ی اسلامی ما که جایگاه احترام و منزلت ویژه ای را برای زنان قائل است که در عمل قائل نیست. و لیکن این فیلم سرنوشت زن را در جامعه ی ما مثل پتکی فرود می آورد که آنقدر منگمان می کند که دیگر هیچ اندیشه ای نمی کنیم..شاید فقط بتوانیم همزاد پنداری معصومانه ای را در خود بپرورانیم...! بشریت بدبخت تر از آن است که بشود مرهمی نهاد و البته متاسفانه زنان سهم بیشتری از این بدبختی را بر دوش خود دارند....! و این جمله ی به جا که در تیتراژ فیلم آورده شده است به صورت واضح بیان کننده ی این قضیه و کل زندگی بشریت است. "تنها این دو تو را از تمامی رنجها می رهاند. عشق طولانی   یا مرگ زودهنگام .  نیچه"   .... و وقتی عمق موضوع را در می یابی برای مثال فیلمی ساخته می شود به نام الدورادو....! فیلمی که از بطن جامعه سخن می گوید...فیلمی که متاثر از جمله ی نیچه است....! آنقدر تفکر نهفته در پس زمینه ی فیلم گسترده و در خور بحث و یادآوری است که این نوشته ها نمی تواند عمق موضوع را بیان کند....در نتیجه چند راه بیشتر باقی نمی ماند...یا باید مثل بقیه ی افراد از کنار آن رد شد...یا آنرا ندید....و یا اگر به ظاهر ادعایی کرده آنرا آنقدر کوچک و حقیر شمرد که هم سطح خود گردند.... و یا تفکر کرد و راه چاره ای گرچه ناامیدانه  و پوچ برایش پیدا کرد....."این خانه از پای بست ویران است ... !

تصاویر این فیلم و در کل پلان های مختلف موجود در فیلم خاص است و نقص و ضعفی به چشم نمی خورد..(این نقص در فیلم بعد از تعطیلات گاها به چشم می خورد ولی در این فیلم شاید به دلیل تفکر و بررسی های بیشتر و همینطور تجربه ی بیشتر کارگردان و حتی تصویر بردار این موضوع به طرز شیرینی حل گشته است). عناصر موجود در تمامی پلان ها حساب شده و سر جای خودش است و ترکیب بندی خاصی را به تصاویر داده است.  حرکت دوربین و سمت و سویی که به خود می گیرد خاص و ملموس است و البته نه تکراری...! دیالوگ ها خوب و عمق پذیر و پر از ابهام است ولی گاها در برخی از موارد نباید لووووسش کرد چون به کار لطمه می زند و جلوه ی مثبتی به کار نمی دهد...! موسیقی مثل قبل درست انتخاب شده است و ابهام خاصی به کار می دهد. بازی دخترک با توجه به سنی که دارد(دختری پانزده ساله) قابل قبول است...یعنی به نوعی ناشیانه و مبتدی نیست..چون به هر حال شخص بازیگر به اصطلاح خود را بازی می کند...دختری که رویا ها و علائق تحمیل شده ی خود را دارد ... !

بیش از این نمی خواهم  در باب مسائل تکنیکی قضیه بنویسم چرا که حس می کنم دچار توضیح واضحاتی هستم که حمید بهادری خیلی بهتر و تخصصی تر از من این قضیه را می داند و درک می کند و یک دلیل دیگر اینکه من یک نقاشم و طرز نگاهم به همه چیز و همه کس از زاویه ی رنگ...فرم... بافت..با کادری مشخص و در عین حال بدون کادر و وسیع است و شاید نتوانم از زاویه ی خاصی که یک هنرمند سینماگر دارد موضوع را تجزیه و تحلیل کنم...! و لیکن تمامی این مباحثی که ذکر کردم کاملا شخصی و حسی است و تنها می توانم نظرات و برداشت خود را از دیدن این فیلم خاص بیان کنم ... !

باز هم فیلم خاص و پر معنایی بود .

تبریک می گم .

عفت پور حسینی / مرداد ماه سال هزار سیصد و هشتاد و هشت

الدورادو

+ نوشته شده به قلم حمیدبهادری در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 1:13 |

شماره یک : ... وبلاگ دوست عزیزم «محمدیوسفی» ، اوایل اردیبهشت ماه سال «هشتاد و شش» مرا به داشتن وبلاگ و نوشتن در این دنیای مجازی ترغیب کرد . از همان ابتدا تکلیفم روشن بود ؛ تصمیم نداشتم در وادی حرفه ام بنویسم . قصد بر این نبود که از سینما بنویسم و یا (حتی) در مورد ساخته های سینمایی خودم بنویسم ... از همان ابتدا تصمیم داشتم از احوالات و دنیای شخصی خودم بنویسم و در آن فضای مجازی بر خود مقرر کردم که شخصی ترین حالات و احوالات روحی و حتی جسمی خویش را در آن بنویسم ، تا جایی که بتوانم هر از گاهی به زمانهای گذشته آن رجوع کنم و (مثل یک آینه) خویشتن خویش را در آن ببینم . از طرفی به دلیل غیبت های ناخواسته ایی که در برخی از مقاطع زندگی خویش دارم ، بتوانم از آن وبلاگ و فضای مجازی آن به عنوان آخرین «پل» ارتباطی خویش با دوستان نزدیکم استفاده کنم و (شکر خدا) حقیقتا به اکثر خواسته های خویش نائل آمدم . این در حالی است که (حتی) در مرداد ماه سال گذشته و زمانی که نوشته هایم باعث حادث شدن کلی مشکلات عجیب و غریب شدند و مجبور به تغییر آدرس «وبلاگ» شدم (حتی) فکر حذف  آن وبلاگ و هجرت از دنیای مجازی به سرم خطور نکرد ... با این همه چند صباحیست که تصمیم دارم منحصرا از ساحت «سینما» بنویسم و با بررسی تخصصی این هنر در ابعاد فنی و هنری آن باعث پیشبرد مباحث علمی - هنری این حرفه بین خویش ، دوستان و همکاران عزیزم باشم و آرزومندم که با پیش برد این سلسله مباحث باعث پیشرفت علمی و اعتلای هنری خویش و سایرین را فراهم آورم ... ولی از آنجایی که آن وبلاگ دارای سیاست پیش برد دیگریست بنا بر این نهاده شد با احداث و ایجاد فضایی دیگر در وبلاگی دیگر این مهم محقق شود و نهایت امر ، بدین وسیله احداث و راه اندازی این وبلاگ را که صرفا جهت مباحث تخصصی سینماست را اعلام می دارم و از تمام دوستان و همکاران عزیز جهت پرباری و عمیق کردن و غنی ساختن مباحث سیمایی این  وبلاگ دعوت می کنم با حضور خودشان باعث اعتلای هنری و پیشرفت علمی مطالب آن باشند .

شماره دو : ... در پی مشورت با یکی از دوستان عزیزم ، تصمیم گرفته شد که یکسری همنشینی های (کارگاهی - کلاسی) سینمایی و منحصرا فیلمنامه نویسی را از اواخر شهریور ماه با همکاران عزیز  و دوستان علاقه مند برگزار کنیم و با مرور هفتگی مباحث سینمایی و (اختصاصا) فیلمنامه نویسی باعث پیشرفت علمی و عملی سینمایی یکدیگر باشیم . بدیهی است که شرط حضور در این کلاسها یاد داشتن  حداقل مباحث سینمایی و فیلمنامه نوسی در کمترین حالت ممکنه است . از طرفی با توجه به شرایط محدود و ضرفیت معدود این کلاسها ، جهت حضور ، از علاقه مندانی که حداقل شرایط حضور در این کلاسها را دارند تقاضا می شود ، آمادگی خویش  جهت حضور خویش هر چه سریعتر اعلان کنند .

شماره سه : ... بنا به دلایل زیادی ، جهت تفکیک عملی این وبلاگ با وبلاگ سینمایی خویش ، لازم می دانم نوشته ذیل را در این پست بنویسم : ... «سینما» برای من آرمان نیست . هیچ جنبه متعالی ندارد و هیچ گاه برای من تقدس آرمانی و افسانه ایی به خود نگرفته است . «سینما» برای من ساده ترین تعریف ممکنه را داراست . هیچگاه در صدد اعتلای ماهوی معنای «سینما» آن نبوده ام . «سینما» برای من یک «حرفه» است ، یک «شغل» که تمام الزامات شغلی یک حرفه را داراست . «سینما» حرفه من است و از آنجایی که یکی از مهمترین ملزومات داشتن این شغل «هنر» است باعث علاقه مندی مضاعف من شده است . علارغم اینکه که «سینما» ماهیتا قابلیت رشد کردن و اعتلای خود را داراست با من بزرگ نشد ، ولی من از نوجوانی در کنار سینما بزرگ شدم و ... همانطوری که در طول سالهای متمادی گذشته نگرشم نسبت به «خدا» ، «نماز» ، «آخرت» ، «بهشت» و «جهنم» تغییر کرد و کامل شد ، نگرشم نسبت به سینما هم تکمیل تر شد (و می شود) . در طول تمام این سالها من بر «سینما» خودم تاثیری نداشتم ، ولی «سینما»ی من بر من تاثیر می گذاشت و میگذارد و هم اکنون بر دری ایستاده ام که می توان گفت ؛ «سینما قسمتی از وجود من است ، قسمتی که پس از مرگ نیز مثل روح سرگردان من باقی می ماند ... همیشه سعی کردم «سینماگر» خوبی باشم تا «خوب» زندگی کنم ... و «خوب» زندگی می کنم تا «سینماگر» خوبی باشم»

یکی از پوسترهای فیلم کوتاه داستانی مونوگ

یکی از پوسترهای فیلم کوتاه داستانی «مونولوگ»

+ نوشته شده به قلم حمیدبهادری در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 7:4 |

فیلمسازی ، آنهم در سبک و سیاق ژانر « کوتاه » کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است . تصور اولیْه ایی که در رابطه با تولید یک « فیلم کوتاه » در اذهان نقش می بندد ، راحتی و سهل الاجرا بودن آن است . دلایل هم زیاد است ! زمان فیلمبرداری فیلم کوتاه نسبت به زمان فیلمبرداری فیلم بلند خیلی کوتاه تر است . عوامل فیلمبرداری فیلم کوتاه معدودترو مختصرتر هستند . هزینه های تولید یک فیلم کوتاه خیلی کم تر است . همکاری ها و همدلی ها در فیلم کوتاه بیشتر است و ... !

ولی لازم به توضیح موءکد است که ( به همان دلایل فوق الذکری که مطرح شد ! ) تولید و اجرای یک پروژه « فیلم کوتاه » به مراتب سخت تر از تولید یک فیلم بلند است . بزرگترین مشکلی که باعث ریشه ایی شدن تمام مسائل کمبود توان اقتصادی یک پروژه کوتاه است و این مشکل ( عدم حمایت اقتصادی پروژه ) در کشوری چون کشور ما به مراتب لاینحل تر می نماید ! اساسا به دلیل مهجور بودن « فیلم کوتاه » در ایران و ناشناخته بودن ( حتی ) ابعاد زیبایی شناختانه آن ( در هر دو بخش دولتی و خصوصی ) ، متعاقبا ْ ذهنیت استفاده و متعاقبا تولید فیلم کوتاه در ایران ( غیر از چند مورد استثنا در طول سال ) ، غالبا ْ خود سازندگان هسته مرکزی پروژه تبدیل به سرمایه گذاران این فیلمها می شوند . این موضوع خود به خود تبدیل به نقطه ضعف تولید پروژه می شود . زیرا در این حالت ( یقینا ْ ) سقف بودجه سرمایه گذاری شده پروژه کم است . این حالت حتی در موقعیتی که « تهیه کننده ـ کارگردان » فیلم خیلی هم که متموّل باشند به همین صورت خواهد بود ! شاید ترس از عدم موفقیت احتمالی پروژه و ناکامی و ... باعث میشود که « تهیه کننده ـ کارگردان » با محافظه کاری بیشتر و به قول معروف « دست به عصا » تر سیر کنند . حال از این گمانه زنی ها گذشته ، ارائه این اطلاع آماری در این رابطه را لازم میدانم . این حقیر از شروع کارم در سینما (سال ۱۳۷۳) تا کنون سر پروژه های زیادی و در سمت ها و عنوانهای مختلفی بوده ام . ولی به ضرس قاطع عرض میکنم که تا کنون و در هیچ پروژه ایی حضور نداشته ام که این قائده را رد و یا حتی نقض کند !

ما در کشور گل و بلبل ( به عنوان یک کشور استثنا ! ) ، قانون کپی رایت نداریم ! این به این معنی است که وقتی « صدا و سیما » فیلم مرا به کرّات از رسانه عمومی پخش کرد من به عنوان یک « کار گردان جهان سومی » باید خوشحال باشم و با تمام انرژی باقی مانده ام از این حرکت « یتیم نوازانه » دولتی تشکر کنم . اگر هم تشکر نکنی مشکلی نیست زیرا در صورت سازگاری مضمون فیلم شما با اهداف ایشان ، باز هم فیلم شما از طریق این رسانه عمومی به نمایش داده خواهد شد ! ...

از این ماجرا که بگذریم ، همان اندازه که یک پروژه « فیلم کوتاه » هیچ گونه حامی و پشتیبانی ندارد ، تا دلتان بخواهد وکیل و وصیّ و قیّم و ... دارد ! شما در بدو اقدام به تولید یک فیلم کوتاه با مسئله ایی تحت عنوان «مجوز تصویر بررداری» مواجه خواهید شد . پروسه ایی که هیچ عقل سلیمی سختی و پیچیدگی آن را درک نکرده ! فلسفه مجوز فیلمبرداری یا تصویر برداری به این معناست که : دولت در یک جامعه اسلامی با ارائه یک معرفی نامه به (مثلا) نیروی انتظامی ، نهادها و ارگانها ، سازمانها و ... با ایجاد یک معرفی ، شرایط مساعدت ایشان را تسهیل می کند ... ولی هم اکنون این ماجرا ( پروسه صدور مجوز) به اجازه نامه ایی تبدیل شده که در صورت « خوش نداشتن » مسئولین ذیربط هیچگاه صادر نمیگردد ! نکته جالب توجه اینجاست که نهاد متولی فیلمسازی فیلم کوتاه در ایران ( وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) غیر از قسمت صدور مجوز ، به دلیل هزینه بردار بودن سایر مراحل کار ، در هیچ کجای این پروسه فیلمبرداری شرکت نمیکند !

فیلمنامه « فیلم کوتاه » خود یکی از مباحث مفصل و عجیب و غریب دیار دوهزارو پانصد ساله ماست ! قانون فیلمنامه فیلم کوتاه تحت یک قائده اجمالی تعریف می شود که شالودهء زیبایی شناختی آن را تشکیل می دهد. قاعده فیلمنامه فیلم کوتاه این است که : فیلمنامه فیلم کوتاه از هر قاعده ایی مستثناست ! حال بماند که معضل فیلمنامه نویسی در سطح فرموله و کلاسه شده بلندش هم به بن بست رسیده و به روایتی تمام داستان ها در دوران کنونی ما به پایان رسیده اند ! حال بماند که شالوده زیبایی شناختی فیلمنامه و روایت در فیلم کوتاه به مراتب پیچیده تر و ظریف تر است . اساسا ْ وقتی سر و کار شما برای کارگردانی فیلمنامه تان به حضرات پشت میز نشین ارجاع داده می شود ، هر کس به فراخور روحیه خرابکارانه و موضع قدرت و توان کارشکنی اش ( ! ) با تمام توان نداشته اش سعی دارد شما را به راه راست ارشاد کند! نیّت خیر مطلق است . هدف تولید یک فیلم کوتاه شاهکار است ، حتی اگر به قیمت جلوگیری از ساخت فیلم شما صورت بگیرد ! به دلیل برخوردهای سرد و زننده مسئولان دلسوز این بلاد ، این حقیر در طول این ۱۳ - ۱۴ سالی که در گیر و دار ساخت فیلمهای کوتاهم بوده ام ، غیر از یک پروژه ( که آن هم به سلامتی کنسل شد ! ) برای هیچ کدام از فیلمهایم برای دریافت مجوز راسا ْ اقدام نکرده ام . آخر وقتی حسن نیّت نبینید مهم نیست ، وقتی با بی سوادی مطلق هم رودر رو شوید دیگر حساب کارتان با کرام الکاتبین است ! روزی مدیر تولید یکی از پروژه هایم ( الدورادو ) ، جهت اخذ معرفی نامه و مجوز تصویربرداری به اداره فرهنگ و ارشاد خراسان رفته بود . به قول و روایت خودش ، حدود یک ساعت در حال گرفتن اعتراف بودند تا اعتراف کند که « الدورادو » یعنی چه !؟! آخر حضرات می ترسیدند که مبادا این فیلم تبلیغ غرب و بیگانه ها باشد !

نگاه اولیه و ابتدایی که نسبت به « فیلم کوتاه » وجود دارد ( و دست برقضا نگرش مریضی هم هست ) ، فیلم کوتاه را به عنوان « سیاه مشق » یا « سکوی پرتاب » به سینمای بلند ( حرفه ایی ! ) می دانند . در صورتی که دقیقا ْ بر خلاف طرح ارکان فوق الذکر سینمای کوتاه به خودی خود اصالت و بنیاد دارد . حال این کوته بینی و کژ فهمی است که با چنین نگاهی به این مقوله وسیع بنگریم ... حال یک عده از همکاران سینماگر هستند که مفهوم و جیگاه هنری یک فیلم کوتاه بر ایشان مبرهن نبوده ، متعاقبا به دنبال راههای دیگری برای مطرح کردن خود هستند . یکی از این طرق به تکنیک بیش از حد پناه بردن است ! از آنجایی که این همکاران از ذوق هنری زیادب برخوردار نیستند تمام هم و غم خود را بر تکنیک استوار کرده و با غروری دو چندان ادامه میدهند ! مثلا وقتی یکی از این جماعت تکنیک پرست سر کارشما « تصویربردار » پروژه باشد ، حتی از نظر اجرایی مثل یک « فیلمبردار » نگاتیوکار ۵ نفر دستیار با خودش سر آفیش میاورد . و نفرات زیاد یعنی دستمزد بالاتر ، جابجایی کندتر و مسائل حاشیه ای بیشتر . و تنها عایدی چنین کارگردان نگون بختی مقداری راش خوش رنگ و لعاب است و بس ! یکسری راش زیبا و نامربوط و پرت ... با هزار دغدغه و اعصاب بهم ریخته برای روز بعد فیلمبرداری !

یک روز یکی از همکارانم (بهزادنادری) نزد من آمد و گفت : میخوام فیلم بسازم حمید. گفتم : خب عالیه! گفت : خب باید تو تصویربردایش و انجام بدی. گفتم : خب اینکه تعارف نداره . باشه. گفت : آخه ... می دونم که سر هر کاری که رفتی و تصویر گرفتی کمتراز ۲ تا دستیار نداشتی ، اگه اشکال نداره میخوام اینجا هیچ دستیاری نداشته باشی ... بلافاصله گرفتم که قراره در « یک فیلم کوتاه حرفه ایی کار کنم » . خیلی خوشحال شدم . کل افراد سر صحنه با احتصاب همسر بهزاد و دخترش ۶ نفر بودیم . بدون اینکه کلیت پروژه کم کسری از حیث نفرات کادر فنی و یا کیفیت کار داشته باشد . زمان نهایی فیلم تمام شده ۴ دقیقه شد که با دقت و سعی وافی و کافی در ۲ روز تصویربرداری شد . جو روانی مثبت و ارام بخشی سر صحنه شکل گرفته بود و ... خلاصه اینکه مثل ده شلمرود ، همه چیزاش به جا بود !

فقط یک موضوع و آن اینکه در پست بعدی در باره نحوه تولید این پست بیشتر می نویسم و خود فیلم را هم در معرض نمایش می گذارم .

«بهزاد نادری» و « حمید بهادری » پشت صحنه فیلم کوتاه داستانی « سکه » ... تابستان 1385

+ نوشته شده به قلم حمیدبهادری در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 4:4 |

این که همیشه مشمول لطف دوستان میشوم تردیدی نیست . هیچ چیز برای یک کارگردان  گواراتر از یک نقد سالم و کامل برای فیلمش نیست . چند روز پیش تعدادی از فیلمهایم را برای دوست بزرگوارم ( عفت  پورحسنی) کپی کردم و او نیز با دقت و ظرافت خاصی که انتظارش را داشتم آنها را دیده و بصورتی خارج از انتظار با قلم شیوایی که دارد بر یکی از آنان ( بعد از تعطیلات ؛ اولین فیلم آن CD که در سال 1381 ساخته شده بود) نقدی نوشته و ارسال کرده ... نگاه دقیق عفت و قلم رسایی که دارد مرا در به فراست نمایش و ارائه آن در وبلاگم انداخت .

نقد فیلم « بعد از تعطیلات »

نویسندگان : حامدظفرانلو – حمیدبهادری

کارگردانی و تدوین : حمید بهادری

نور و تصویر : ارسطومیرشاهی

البته مباحثی که در ذیل به آن اشاره می کنم از دیدگاه یک مخاطب عام که هیچ شناخت عمیقی نسبت به فیلم و سینما ندارد ذکر شده است و البته بسیار دوست داشتم تا اگر نقد مکتوبی در این زمینه نوشته شده است را بخوانم تا از دیدگاه حرفه ای بتوانم به قضیه نگاه کنم.

خیلی از تصاویر فیلم و پلان و کادربندی آنها بسیار خاص و از زاویه ی خاص و قابل تاملی برداشته شده است. ولی بعضی ها خیلی شاید تکراری و روتین وار باشد..شاید اگر تاکید بیشتری می شد این مشکل هم حل می شد چون توانایی این کار در شخص تصویر بردار و کارگردان وجود داشت..برخی تصاویر مثل یک عکس دارای بار معنایی و مفهوم وارانه است و ابهامی که در کار دیده می شود لذت محتوایی و مفهومی آن را بیشتر کرده است...

طراحی لباس و گریم بسیار ناشیانه است شاید...باید عمیق تر به آن پرداخته می شد چون به کار لطمه می زند..برای مثال کسی که در نگاه اول قصد چنین کاری مثل خودکشی را دارد به آن غلظت و تندی آرایش نمی کند..(مگر اینکه ادا در بیاورد و ژست و یا خود را نشان بدهد)...زنان روحی متفاوت تر از بقیه ی افراد دارند و شاید درک آن برای مردانی که با عقل و منطق خود. خود را به رخ زنان می کشند و آنان را تا حد تحقیر پایین می آورند نتوانند به این درک برسند..چون من معتقد هستم که گاها عقل و منطق بیش از اندازه انسان را خشک می کند ..خشک نه به معنای عام کلمه بلکه به معنای خاص آن...و اگر قرار بود که با عقل و منطق انسان کاملی شویم خداوند بخشاینده احساس و دل را برای انسان به ارمغان نمی گذاشت.....!!.به بازیگر کاری ندارم...و البته این را در نظر می گیرم که فیلم محصول سال 81 است ولی باز هم ناشیانه انتخاب شده است... و این را هم می دانم که به خاطر محدودیت های جامعه اسلامی ایران و دیگر مسائل...ولی باز هم می شد کاری کرد تا این ضعف کمتر به چشم آید ولی انتخاب رنگ لباس سفید و سیاه عالی است..

موسیقی همخوانی خوبی با محتوای فیلم دارد و انتخاب به جایی انجام گرفته شده است.

دیالوگ بازیگر در اوایل خوب و به جا استفاده شده است و دیالوگ هایی در خور تفکر و عمق پذیری دارد..ولی بعد این دیالوگ ها به کل قطع می شود و سکوتی حاکم می شود که شاید قضیه را بغ رنج و استرس زا می کند..مخاطبی که نمی داند چه اتفاقی قرار است رخ دهد....این سکوت هم خوب است هم بد...خوب از آن جهتی که بیننده را وادار می کند تا آزادانه در مورد آن شخص و حتی خودش تفکر کند..و شاید همزادپنداری را نیز در ذهن خود به وجود بیاورد که اگر او به جای این شخصیت فیلم بود چه تفکراتی را داشت و چه تفکراتی و اتفاقاتی باعث وقوع این جریان می شد و می شود...بد از این جهت که برعکس این قضیه نیز می تواند و می توانست صادق باشد و ما در حقیقت به نوعی داریم تفکر خاص فیلمنامه نویس و کارگردان را می بینیم پس نیازی نیست که به وسعت کل هستی بیندیشیم و از طرفی این نیاز هست و باید باشد تا بیندیشیم ولی اگر تفکر خاص و محدود نویسنده و کارگردان در فیلم رعایت و تاکید می شد باز هم موردی نداشت و پیام خود را می رساند... و البته این به نوعی یک انتخاب است و لطمه ای به کار نزده است و جزء ضعف های فیلم مطلقا به حساب نمی آید...انسانها در زندگی خود بارها و بارها دست به خود کشی می زنند که حتی خود نیز متوجه این موضوع نمی شوند ..خودکشی به معنای عام آن نه...به معنای خاص آن...خودکشی به نظر من فقط خودکشی جسمی و ترک این دنیای زمینی و به اصطلاح مرگ نیست....که مهمتر از همه خودکشی روح و دل است که بارها و بارها مرتکب این جنایت بزرگ می شویم و ناخودآگاه از این موضوع رنج می کشیم و متوجه هم نیستیم که این رنج گاه و بیگاه از کجا ناشی می شود و خود را به یاد می آورد... و معمولا از آن به دپرسی ماهیانه یاد می کنیم و به خود امیدواری می دهیم که طبیعی است و می گذرد...می گذرد ولی بعد چه...؟!!!؟

صدا انعکاس داده می شود و این به نظر من انتخاب درستی نیست چون خیلی دارد رمانتیک وارش می کند و گاها نباید بدین شدت از این موضوع استفاده کرد چون به اصطلاح لووووسش می کند...

رنگ قرمز نارنجی که بعد از این اتفاق می افتد مخاطب را سردرگم نمی کند و این تفاوت رنگی از طرفی خوب است و از طرفی بد.....بد از این جهت که ابهام کار را 100% نمیکند...خوب به جهت اینکه ابهام را کم می کند....

وقتی بخواهی همه ی دنیا روی سرت خراب شود...می شود...ولی وقتی نخواهی خراب شود باز هم شاید بشود ولی تو دیگر جدیش نمی گیری.....انسانها بیشتر دوست دارند به اصطلاح لقمه رو بگیری و بذاری دهنشون...خجالت نکشن می گن جویدن رو هم...... گاها یک درصدی هم که شده به آنها حق می دهم چون آنقدر در زندگی هایشان تضاد و ابهام و سردرگمی دارند که ترجیح می دهند وقتی فیلمی را به اصطلاح می بینند و می خواهند پیامی دریافت کنند و لذتی ببرند این فیلم های ابهام گونه را که می بینند بیشتر دچار تضاد و سردرگمی می شوند و یک چیز اضافه تری به چراهایشان اضافه تر می شود پس ترجیح می دهند بار دیگری که فیلمی را انتخاب کرده و ببینند فیلمی اتنخاب کنند که ما نقاش ها به آن می گوییم عامه پسند و بازاری...اصطلاحی که شما سینمائی ها می دانید....حق می دهم چون برایشان لذت و شادی دیگری وجود ندارد تا خود را خوشبخت بدانند و حس زنده بودن بکنند ...بنابراین متاسفانه افتضاحاتی هم در سینما و هم در مخاطب با مرور زمان به بار می آید...(البته در تمام رشته ها و زمینه ها این موضوع رخ می دهد..)..افراد کم و مخاطبان خاصی هستند که از این جور فیلم ها لذت می برنند و پیغام فیلم و تفکر فیلم را درک می کنند و مهمتر از همه خود را مجبور به تفکر در این زمینه می کنند...

شاید باز هم بتوانم بعدها درباره ی این فیلم بنویسم ولی در کل فیلم خوب و خاصی بود بهت تبریک می گم...

موفق و شاد باشی

عفت  پورحسنی

+ نوشته شده به قلم حمیدبهادری در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 3:53 |